|
مثلث : هاشمي + خاتمی + موسوي => احمدي نژاد را نشانه گرفته اند و چه ديدني و تاسف انگیز خواهد شد اگر اين سه شكست بخورند . مربع : كروبي + كرباسچي + مهاجراني + سروش = > احمدي نژاد را دشمن خود مي دانند و آن باز چه جالب و تلخ خواهد شد اگر اين 4 نفر هم ببازند ! و آيا اين 7 نفر فكر كرده اند اگر احمدي نژاد رئيس جمهور شود اينها براي هميشه از چشم مردم خواهند افتاد ؟ رقابت و پيوندهاي خطرناكي را در پيش گرفته اند ! اما راستي در اين بازيها كدام به نفع كشور خواهد بود ؟ اين مرد تنها با عزم و اراده پولادین يا اين مثلث يا مربع کار آزموده . نظر دهيد : تنور داغ انتخابات آماده و پذيراي ، برنامه ها ، استراتژي ها ، خط مشي ها ، موضع گيريها ، حرفها و سخنهاي قدرت طلبانه خدومان دلسوزي است كه عاشقانه كمر به خدمت خلق بسته اند و نفس به اميد برقراري عدالت و امنيت و آزادي و توجه به حقوق همه مردم مي كشند و چشم به راه معجزات صندوقهاي بيجان قدرتمند هستند تا شايد قرعه بخت بنام اين خوبان زده شود . ما هم چون شما منتظر مي مانيم تا ببينيم در اين مسابقه السابقون ستاره بخت بر روي كدام چهره تابيدن خواهد گرفت تا ما نيز در جشن و شادماني او و اعوان انصارش سهيم باشيم . آنچه تاكنون پيداست اين است كه اصلاح طلبان ره به خطا رفته و با دوگانگي عمل كردن ، تيشه به ريشه اصلاحات مي زنند . اگر عاقلانه عمل نكنند و يكي به نفع ديگر كنار نرود بي هيچ ترديدي هردو شكست خواهند خورد . اين دو مرد تيزرو گرچه به ظاهر بر يك اشتر سوارند اما هردو راهي جداي از ديگري را نشانه گرفته اند . يكي به خود مي بالد و مي نازد و آن ديگر به تيم و يارانش . يكي مرد صداقت و سابقون است و آن ديگر نيز چون اوست اما هنوز نتوانسته باور مردم را تغيير دهد .گرچه هردو دريك مسير گام برمي دارند اما پيروانشان را به گمراهي انداخته اند كه : اصلاحات آخر به كدام راه ختم مي شود ؟! اما اصولگرايان گرچه دونفرند اما يكي سوار است و ديگري پياده ، براي يكي داد مي زنند و ديگري خود هوار مي كشد . يكي امتحانش را پس داده و ديگري در آرزوي امتحان . يكي از گذشته مي گويد و آن دگر از آينده . يكي مرد عمل بوده و آن دگر مرد رزم . يكي ديگران را به مناظره مي خواند آن دگر آن را ! بگذريم كه سپيده دم در راه است و خلاصه يكي بر آن مركب پولادين خواهد نشست و افسار حكومت را 4 سال به دست خواهد گرفت ، ما فقط دعا كنيم و تلاش كنيم آنكه اصلح است اسلحه بردست گيرد زيرا پيكاري بزرگ در پيش دارد و ... ! در معرفي اجمالي آنها مي توانم بگويم :
احمدي نژاد : دوسش دارم چون خيلي تلاش مي كنه ، دوسش ندارم چون خيلي تلاش مي كنه موسوي : دوسش دارم چون يادگار انقلابه ، دوسش ندارم چون مثل احمدي نژاده كروبي : دوسش دارم چون خيلي شجاع و نترسه ، دوسش ندارم چون ديگه براش خيلي ديره محسن رضايي : دوسش دارم چون حرفهاي جديد و جوان پسند و زنانه پسند مي زنه ، دوسش ندارم چون انديشه نظامي داره شما چه می گوئید ؟ شعر زیر از وبلاگ زهراست فقط برای خنده گذاشتم. دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را باشد که بار دیگر بازی دهند ما را مردم به یاد دارند آن هشت سال پیشین باید زدودش آنرا با لیف و سنگ پاها آن نیشخند پیشین یارب به یادم آور تا شیره ای بمالم این لخت کله ها را آن گفتگو و سازش،آن مصلحت و مالش لازم شود چو انصار کوبند مخچه ها را باشد که شاد باشند این داریوش و جعفر ساقی پیاله ای کن آن واجبی دوا را ذوبید هر دو بیضه در کورهء ولایت نایابی آن دما سنج کو سنجد آن دما را مشغول ماست مالی، گاهی به بیضه مالی وان چه که رهبرم خواست این بینوا گدا را مردم فریب خوردند زین خرقه می آلود پر شد هر آنچه زندان در دست بود ما را نومید بودمی من از فرصتی دوباره تا اینکه رهبری داد اذن و اجازه ها را لیلی چه گریه ای کرد در پشت آن تریبون اسکار دادمش گر بود اقتدار ما را خم شد کمر فراوان زیر فشار محمود قرص کمر بیارم تا شق شود نظاما شاید که بار دیگر مردم دهد مرا رای تا عاقبت بریزم آن مانده آبرو را در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند نیکی تو از که دیدی کو پوشد این عبا را دایی جان نکرد شرکت در انتخاب صوری ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را - نامهای کامل شده متن: داریوش فروهر، محمد جعفر پوینده، لیلی حاتمی، محمود احمدی نژاد تعطیلات نوروز تمام شد ما هم به شهرهای شمالی چون رشت ، شاندرمن و لاهیجان بعد کاشان ،نطنز، اصفهان و قم رفتیم و بعد آمدیم تهران . شهرهای مختلف و آثار طبیعی و تاریخی این شهرها برایم خیلی جالب و جاذب بود . اما مطابق آیه قرآن که می فرماید : « سیروا فی الارض فاعتبروا یا اولی الابصار » ، واقعا" برای من نیز درسها و عبرتهای زیادی دربرداشت . علی الخصوص لاهیجان و آن استخر آب و شیطانکوه و پله ها و سنگها و بتونها و بودجه هایی آنچنانی که در دوره پهلوی برای ساختن شهری به دلخواه درباریان هزینه شده است . می گفتند این از کارهای فرح پهلوی بوده است و سوالی برای من پیش آمد آیا در شرایط فعلی هم کسی یا مدیر و مسئولی جرات اینهمه هزینه کردن در یک شهر دارد ؟ اصلا" هیچ مدیری فرصت احداث چنین پروژه عریض و طویل و هزینه بری در یک شهر کوچکی چون لاهیجان دارد ؟ در شرایطی که بسیاری از شهرهای ایران از داشتن حداقل امکانات ضروری محروم بودند چگونه چنین شهرهایی ساخته شده اند ؟ باغ فین کاشان ، نیز از جمله اماکن تاریحی و دیدنی بود که از گردش در آنجا لذت بردم و بسیار خاطره انگیز و بیاد ماندنی بود اما آنجا برای من که چندسال پیش کتاب «جامعه شناسی نخبه کشی» علی رضاقلی و کتاب« زندگی امیرکبیر»( نویسنده علی اکبر هاشمی رفسنجانی در سال 1346) را تازه خوانده بودم بسیار ناراحت کننده بود زیرا داستان فتنه ها و حیله گری های آقاخان نوری و مهد علیا و زنبارگی ناصرالدین شاه و از همه مهمتر استعمارگر پیر انگلیس برایم به خوبی به تصویر کشیده می شد و مشاهده قتل امیرکبیر – صدراعظم دلسوز و بی نظیر تاریخ ایران - به دست جهل نظام حاکم بسیاردردآور بود به حدی که در لحظه دیدن امیر در حلقه چشمانم قطرات اشک آرام آرام پدیدار شد و بحال ایران و ایرانیان و سرنوشت دوستداران و زحمتکشان ایران سوخت . همه به بنای تاریخی حمام می نگریستند و من به مظالمی که بر امیر رفت . دیگر تاب ماندن نداشتم و حتی در چهره ماکت امیر نمی توانستم نگاه کنم . چه می توان گفت این واقعیت جوامع جهان سومی است و این سرنوشت محتوم بزرگان ما بوده و چه تلخ است انگونه مظلوم به قتل رسیدن ! باز باغ فین وآثار و ابنیه تاریخی که بالغ بر 470 سال هم قدمت داشته اند یعنی از زمان شاه اسماعیل صفوی و قاجاریان که هرکدام برای لذت بیشتر بناها و تفریحگاهای زیبایی بنا نموده اند که در عصرحاضر نیز بسیار جالب و خیال انگیز است . هنوز ساخت چنین بناهایی امکانپذیر نیست نه از جهت معماری و مهندسی بلکه هزینه کردن اینهمه بودجه مملکت فقط محض خاطر لحظات عیش و خوشگذرانی پادشاهان و سلاطین ایرانی . جالب است بدانید که هیچ پادشاهی به کاخ و استراحتگاه پادشاه قبل از خودش بسنده نمی کرده و هرکدام به ساختن بنای جدیدی اقدام کرده تا مطابق طبع خودش باشد . روزگارانی که ایرانیان ما از کمترین امکانات بی بهره بودند این بناها اینهمه هزینه برداشته است . از اینها که بگذریم اصفهان و سی وسه پل و پل خواجو و عالی قاپو و مساجد و منارجنبان و ... که تماشای آنها بسیار طرب انگیز و روحنواز است و من بارها به اصفهان رفته ام و از زیبایی ها و شگفتی هایش لذت برده ام و ناشکر هم نیستم که چنین بناها وآثار تاریخی و گردشگری در کشور ما وجود دارد و از منافعش ما بهره مند می شویم و لااقل ماهم در مقوله گردشگری و جهانگردی حرفی برای گفتن داریم و سالیانه بودجه زیادی از این طریق وارد کشور ما می شود . اما باز آن نفس قلقلک دهنده من مرا دربرابر این سوالات قرار داد که راستی این همه زیبایی ها چگونه ساخته شده است درحالی که در دوران صفویه در بسیاری از شهرها ، مردم ازشدت فقرو مکنت به قبایل و طوائف حمله می کردند تا حداقل معاش را بدست آورند یا خوانین چنان برمردم در گرفتن مالیات فشار می آوردند که مردم عاصی شده بودند ! در دوران شاهان قاجار علی الخصوص دوران صدراعظمی آغاسی ، مردم در طویله ها و اسطبل ها به خوردن علوفه ها روی آورده بودند ! آیا روا بود اینهمه ساخت و ساز و بودجه و هزینه و اسراف ، درحالی که همسایگان و رعایا در کسب حداقلها محروم باشند ؟! آری اینچنین بود سفر چندروزه ما و داستان جفاکاریها و ستمهای حکام ما برما! اما هرچه هست یادگاران و میراث جالبی هستند که بسیار خیره کننده و خاطره انگیز هستند ، علی الخصوص تماشای محوطه ، باغ ، درختان ، نهرهای آب داخل باغ فین از بالای سکوها و نشیمنگاههای محمدشاه وناصرالدین شاه ، قدم زدن در سی سه پل و پل خواجو و تماشای زاینده رود و به ذهن آوردن لحظاتی که درباریان و بازاریان سوار بر کالسکه در بازار امام حرکت می کردند و تماشای خیال انگیز اطراف و کسبه چه لذت بخش بوده است ! بگذریم . سفری کوتاه بود و به یاد ماندنی و عبرت آموز ، حداقل آموختم که دنیا سرشار از پیام و کلام آموختنی است کمی باید نگاهمان را عمیق تر کنیم خیلی چیزها برای آموختن و عبرت گرفتن وجود دارد . باید بیش از پیش بخوانم و بگردم که این جهان بسیار حرفها دارد که هنوز نشنیده ام و...
در فراق مهر يار اي مهر تودر دلها ،اي عشق تو در جانها جان از تو جوان گردد ، اي نور شب يلدا شاهرودبسي شـاداست،خلخال بسي مسرور چون تو گهري دارد ، اي امام عبدالله ياران خدا دانند ، همچون تو نگيني نيست درمنطقه خلخال ، بين گل و بلبلها ما دست ارادت را يكباره به تو بستيم از تو به كه ناليم ما، درمـان همه دردها وقتيست خوش آن را كه ، يادت بودش مونس عمرش ز شكر بهتر ، شيرين تر از هرحلوا در منظره خلخـال ، يك نقطه درخشـان است ما خودكه نمي گوئيم ،گويند همه دنيا در بارگه جودت ، ازخوان پر از نورت مايوس نمي گردد ، هــر زائر بي ماوا اي پادشه خوبان ، بر ما كرمي بنما از شهر و ولاي دور ، ما را تو بخوان آنجا اي فرزند رسول الله ، اي ياور در عقبي بر سالك راه خود ، يك گوشه نظر بنما ديريست كه مجنون وار،آواره كوي تو از خويش مران ما را ، ما بيگانه نه ايم جانا عمري است بسي نعمت،سبزي وصفاشوكت درشهر كلور افزون گشته است از آن والا صحن و چمن زيبا، محراب ومنـارت را توصيف نشايد گفت گوينده تر از عنقا مردان خدا در وصف ، ناديده ز بهشت گويند ما نسيه نمي گوئيم ، نقد است زتوپيدا هم نهر پراز آبت ، هم زلف درختـانت دلزنده كند پيران ، اموات كنـد احيا درشوق وصال تو ،درعشق لقاي تو ديوانه تر از فرهاد، گشتيم ز سرتا پا از شهد نگار تو ، اغيار چه مي دانند ؟! ما لاف نمي گوئيم، پيداست از اين سيما يكدم بنگر برما ، اندردل ما خون است از دوري ديدارت ، جنگ و شرر و غوغا محروم نفرما خويش، برمـا گذري بنگر شــاهان به غلامان نيز ، دارند نظري گهگا يارب تو شفاعت كن ، ما را تو وساطت كن آن يار سفر كرده يك دم نگرد ما را ما مست مي عشقيم ، مسكين در ار باب باري خم ابرويي، بر نازكشان بگشا « راشد» ز چه مي نالي؟ از كه به كه مي نالي؟ صد ها چو ترا دارد،مفتون تر و بس شيدا 15 آذر ماه1385 - تهران صحبتي در باره تاتها
تاتها يك قوم نيستند . بلكه جماعات پراكنده ايراني زباني هستند كه اقوام ترك آنها را تات ناميده اند . همانطور كه اعراب وقتي به ايران آمدند تمام جماعات ايراني را ـ بدون در نظر گرفتن تفاوتهايي كه دارند ـ عجم خواندند . در واقع تات هم كلمه و نامي شبيه عجم است كه بر طوايف ، جماعات و اقوام مختلف ايراني زبان اطلاق شده است . به همين لحاظ آنها با هم تفاوتهايي دارند . تاتهايي كه در كرانه هاي درياي سياه و در خراسان و سمنان زندگي مي كنند با تاتهاي قزوين و دره شاهرود خلخال متفاوت هستند و هيچگونه قرابت قومي با يكديگر ندارند . هر ادامه مطلب اوضاع مديريتي كشور ما بسيار جالب و قابل توجه است ؛ همه با هم در اين مديريت عظيم چنان همديگر را همراهي مي كنيم كه گويي عضوي از يك كل بزرگ همدل و همراه « امت واحد » هستيم ! همه شبكه هاي تلويزيوني درحال تقدير از افراد نمونه و نخبه هستند . كمتر شبي است كه از يك گروه به دليل شاهكارهايشان تقدير نشود . جمعيتي از رئيس جمهور ، وزير ، مديركل و ... لوح و جايزه اي نگيرند ! از اينها جالبتر كمتر مديري است كه آمارهاي اعلامي اش كمتر از آمار مديرقبلي باشد ! گاهي پيشرفتها چنان زياد و تعجب برانگيز است بطوري كه بيش از 100 درصد و 200 درصد وحتي 500 درصد است ، چنان خدمات خود را تحسين برانگيز و استثنائي نمايش مي دهند كه گويي مدير قبلي شخصيتي بوده كه فقط مفت مي خورده و مفت مي چريده ، و تاكنون خيلي از انتخاب و انتصاب مدير فعلي تاخير و كلا" درحق اين آقاي مدير كم لطفي شده است . درهرحال اگر اين همه پيشرفت و توسعه صحت داشته باشد واقعا" جاي تحسين و تقدير دارد و قطعا" مديرقبلي را بايد به عنوان مجرم محاكمه كرد كه چرا اينهمه كوتاهي و قصور داشته و حتي چرا اين پست را دركمال ناتواني اشغال كرده است و از آن بدتر كسي كه او را انتخاب نموده بايد پاسخگو باشد . اينهمه خوش بيني ، مثبت انديشي و نيمه پرليوان را ديدن بسيار خوب و پسنديده است و نديدن نقاط ضعف و كم كاريها و نارسايي ها و كاستي ها خود بيانگر آنست كه ما مردان خوشي ها و خوبي ها و موفقيتها هستيم و كسي كه مثبت مي انديشد قطعا" همه امورش مثبت است و چه نيازي است كه واقع بين باشيم . از مشاهده و تعمق و تدبر در ضعف ها و كاستي ها و شكستها چه چيزي عايد مي گردد گرچه حكما گفته اند : تاريخ تكرار بى پايان خطاهاى زندگى است. و اولين گام در راه آگاهى، درك جهل است و انديشمندانه تر سقراط گفته است كه : يك زندگي مطالعه نشده ،ارزش زيستن ندارد . پس چشمها را بشوييم كه جور ديگري هم مي توان به زندگي نگريست . مسئولیت یا احساس مسئولیت : حلقه مفقوده مدیریت در ایران و مدیران ایرانی است. خیلی نکته ها در این جمله وجود دارد اگر حوصله دارید حداقل یک پاراگراف دراینخصوص بنویسید. شب از نيمه گذشته است و همگان در خوابند . صداي نفسي هم برنمي آيد ، اگر از سرزمين ما چند نفر را كسر كنند چه تنها و بي كس خواهيم ماند ، واي تنهايي چه ترسناك است ! چه مهيب است داستان حاضر غايب ! و چه رنجها كه نمي كشند آدمهايي كه در جمع غريبند و تنها ! چرا صبح نمي شود ؟ خروس ها را چه شده است ؟ حنجره هاشان چرا نمي جنبد ؟ واي موذن خواب مانده و ناقوس بي رمق شده! چه جشن باشكوهي دارند خفاشان سياه ! چه بينا شده اند و رقص كنان پرواز مي كنند !
امشب چه شب طولاني شده است ! مگر چه بلايي برسر خورشيد آمده است كه نمي تواند برآيد ! واي مهتاب هم از كه و بخاطر چه قهر كرده است ؟! كسي چه مي داند چرا خورشيد رو نمي نمايد ! شايد بالهايش را شكسته اند ، شايد اسير و يا شهيدش كرده اند ، يا شايد هم برج و باروهاي شب را بلند برافراشته اند ! من كه يكسره گيج و منگ شده ام و در بستر احتضار بي رمق افتاده ام ! واي آواي غوكان ، چه موسيقي دلنشيني شده است براي خفتگان ! واي ي ي ي ! من از شب مي ترسم ، بيدار شويد يا صبح را بيدار كنيد . خواب تاكي ؟! مي گويند خواب برادر مرگ است ، من مرگ همه را احساس مي كنم . كسي برخيزد و سكوت پرهياهوي نيمه شب را بشكند تا خفتگان كه درخيال خواب آرميده اند ناگاه نميرند . كو آب سردي يا صداي دلخراشي تا غرور پرطمطراق سكوت ها را بشكند . واي چه خيالاتي ؟! كسي چه مي داند شايد من فقط در خوابم و همه بيدارند ، همه جا روشن است و من چشمانم را بسته ام ؟! شب از نيمه گذشته است و همه در خوابند ، نمي دانم تو چه مي بيني ؟ صحنه تلخ و زننده اي بود مشاهده لحظات استيضاح وزير بي سياست كشور ! تن به استيضاح دادن از ناحيه ايشان واقعا" دو چيز را اثبات كرد : 1. عدم داشتن سياست لازم 2. عدم داشتن سواد علمي مكفي اگر كمي دانش علمي يا دانش سياسي و هوش اجتماعي داشت خيلي پيشتر استعفا مي داد تا اين اندازه نه خود و نه دولت اصولگرا را ضايع كند . دلم به حالش خيلي سوخت از اين جهت كه نه تنها خودش سوادش نمي رسيد كه چه كند بلكه حاميانش هم او را با مشورتهاي غلط تا لب تيغ بردند و بطرز فجيعي در چنگال استيضاح رها كردند و آبروي چند و چندين ساله اش را به حراج گذاشتند . ايشان اي كاش كمي به حرف منتقدانش گوش فرامي داد و قطعا" به نفعش تمام مي شد . عجيب بود اين چنين سبك رفتاري از كسي كه تا حد وزير كشور ارتفاع گرفته باشد و اينچنين ساده لوح باشد كه عليرغم اينهمه اعتراضات و شكايات از افراد شاخص و انقلابي مجلس از جمله دكتر علي مطهري ، مهندس باهنر و دكتر توكلي و قريب به دو ميليون صفحه انتقاد و تحليل هاي منطقي و عقل پسند،باز هم ايشان از خواب بيدار نشود و همچنان به كرسي وزارت بچسبد! بنظر من بنابر حديث امام علي(ع) كه فرمود : آخرين چيزي كه از دل مومن خارج مي شود حب جاه و مقام است ، آقاي كردان حتي با اخذ 45 راي كبود منتظر كسب مجدد كرسي وزارت بود و حاضر نبود از اين صندلي پرقدرت دست بكشد . راستي دل كندن از قدرت اينهمه تلخ و ناگوار است ؟! ايشان از تمام آبروي چندين ساله اش گذشت و باز از قدرت دست نكشيد ؟ به چه قيمتي ؟ راستي كردان با نگاهي به صندلي وزارت با خويش چنين زمزمه مي كرد : عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي بيچاره كردان ! بيچاره رئيس جمهور ! بيچاره وزارت كشور ! بيچاره ايران ! بيچاره نظام جمهوري اسلامي ! چه فكر مي كرديم چه شد! ما از انقلاب دور شده ايم يا انقلاب از ما ؟ واقعا" اينگونه بايد راست قامتان جاودانه تاريخ بمانيم ؟ اين بود كه مي گفتند : سياست ما عين ديانت ما و ديانت ما عين سياست ماست ؟ دريغ و درد كه چرا غافل از احوال دل خويشتنيم ! خرنامه : (منطق الحمار)نوشته : محمدحسن بن علی اعتمادالسلطنه و به اهتمام : علی دهباشی داشتم كتاب خرنامه را مي خواندم كتابي كه بسيار ارزشمند و قابل خواندن است براي شناخت افراد و اشخاصي كه راه خريت پيش گرفته اند و در هيچ شرايطي از خريت دست نمي كشند و فكر مي كنند ديگران خرند . چند حيوان ديگر را در اينترنت SEARCH كردم و ديدم الي ماشاءا... در اين وادي خيلي مطلب نوشته شده است فقط جهت آشنايي و اطلاع و عبرت و طنز تقديم دوستداران چنين موضوعاتي مي كنم .از هر كدوم از ترکیبهای اضافی (نامگذاری)خوشتون اومد اونرو انتخاب كنيد و نظر بدهيد من شعر عشقي را خيلي مي پسندم هرچند شريعتي هم خوب توصيفي از آدمهاي خرگونه نوشته است . اشرف خر : افراد حريص و طماع را اشرف خر گويند. اين نام و عنوان مخصوصاً به آن دسته از طعمکاران اطلاق مي شود که حرص و طمع و ولع آنها سرانجام به ندامت و پشيماني منتهي مي گردد. نه خود مي خورند و نه به ديگران مي خورانند. نه خودشان از اين رهگذر طرفي مي بندند و نه آثاري که نفع و مصلحت عامه بر آن مترتب باشد بر جاي مي گذارند. به يک عبارت از آن همه ثروت و اندوخته فقط مظلمه و بدنامي را با خود به گور مي برند. بيلان زندگي آنها را در اين شعر مي توان خلاصه کرد: ديدي که چه کرد اشرف خر او مظلمه برد و ديگري زر ادامه مطلب به پسرم درس بدهید ٬ او باید بداند :
که همه مردم عادل و همه صادق نیستند ٬ اما به پسرم بیاموزید که : در ازای هر شیادی ٬ انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگوی ٬ به ازای هر سیاستمدار خودخواه ٬ رهبر جوانمردی هم یافت میشود . به او بیاموزید که در ازای هر دشمن ٬ دوستی هم هست . میدانم که وقت می گیرد اما بداند اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کار کند بهتراز آنست که جائی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر خندیدن و شاد بودن را یادآور شوید . اگر میتوانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید ٬به او بگوئید تعمق کند ٬ به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پروازمی کننددقیق شود . به پسرم بیاموزید که : در مدرسه بهتر اینست که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید که : با ملایم ها ٬ ملایم و با گردنکشان ٬ گردن کش باشد . به بگوئید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف نظر او حرف بزنند . به او یاد بدهید که : همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند . ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید ٬ اگر می توانید به فرزندم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند . به او بیاموزید که:می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعین کند٬اما قیمت گذاری برای دل بی معناست به او بگوئید:تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق میداند پای سخن خود بایستد و با تمام قوا بجنگد در کار تدریس به فرزندم ملایمت به خرج دهید ٬ اما از او یک ناز پرورده نسازید ٬ بگذارید که او شجاع باشد و بالاخره به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته و به آنها احترام بگذارد. -آبراهم لینکلن 16 امین رئیس جمهور آمریکا بود، که این گفتار او زیاد نقل می شود: "همه را می توان برای مدتی فریب داد .عده ای را می توان برای همیشه فریفت ،اما همه را برای همیشه نمی توان فریب داد."اداره كشور ما چگونه است ؟ علمي يا سليقه اي ؟ با مروري گذرا به رشته هاي تحصيلي مقامات عاليه كشور به آساني مي توان نكات جديدي در زمينه نحوه مديريت ايران بدست آورد . از بالاي هرم قدرت در ايران ابتدا مقام معظم رهبري تحصيلات حوزوي دارند . رئيس جمهور دكتراي عمران ترافيك ، رئيس مجلس دكتراي رياضي ، رئيس قوه قضائيه تحصيلات حوزوي ، رئيس شوراي نگهبان تحصيلات حوزوي ، رئيس مجلس خبرگان و تشخيص مصلحت نظام تحصيلات حوزوي ، ، شهردار دكتراي مديريت استراتژيك و وزرا اغلب دارای تحصیلات تاحدودی مرتبط،و نمايندگان مجلس هم که ... البته این رده باز زیاد با مدرک تحصیلی شان ارتباط نداشته باشند مهم نیست اما از اینها پایین تر متاسفانه خیلی ها فاقد تخصص و مدرک لازم هستند . با نگاهي گذرا مي بينيم قريب به اتفاق پستهاي كشور بجز ولايت فقيه ،رئیس قوه قضائیه و رئیس شورای نگهبان ُ به افرادي واگذار شده است كه تخصص علمي در منصب مربوطه را ندارند شاید هم مدرک خاصی تعریف نشده است . اما در مدیریت میانی کشور که مدرک و تخصص کاملا" تعریف شده است نیز متاسفانه موارد مغایر زیادی دیده می شود . آنچه مهم است در كنار اين مسائل نكته تلخ تري هم هست كه اوضاع مديريتي كشور را آشفته تر مي كند و آن اين است كه اولا" افراد غير متخصص قطعا" به اندازه افراد متخصص نمي توانند در وظايف محوله صاحبنظر باشند . ثانيا" افراد متخصص با وجود افراد غيرمتخصص امكان ورود به گردونه قدرت را نمي يابند زيرا قدرتمداران غيرمتخصص از ورود افراد متخصص در جنب و حوالي محور قدرت خود ممانعت مي كنند. ثالثا" افراد غير متخصص مجبورند از رابطه بازي براي انتصابات و عزل و نصب ها بهره ببرند زيرا با اين تحليل كه تنها افرادي مي توانند به عنوان بازوي كمكي شان قرار گيرند كه با آنها همفكر و هم راي باشند ، حال اگر تخصص هم داشته باشند چه بهتر ! عدم تخصص هيچگاه مانع انتصاب افراد در ايران نمي گردد مگر اينكه واقعا" غيرمرتبط و غيرعلمي باشد . يكي از دوستانم كه دانشجوي دكتراي جغرافياي سياسي است مي گفت بعد از موفقيت احمدي نژاد براي رياست جمهوري ، چون من خيلي برايش دوندگي كرده بودم جهت پاسخ به تلاشهاي من مرا براي احراز پست رئيس بهزيستي كشور معرفي كردند . بنده بعد از مراجعه به بهزيستي خيلي رنج و عذاب كشيدم زيرا ديدم بدليل تفاوت رشته تحصيلي من با پست پيشنهادي اصلا" امكان احراز پست مذكور را ندارم لذا نه آنها مرا پذيرفتند و نه خودم آنرا پذيرفتم لذا وزير افتصاد آقاي دكتر دانش جعفري مرا در پست مهم مديركلي در وزارت اقتصاد منصوب كرد . ابا توجه به موضوعات مطروحه از سوي ديگر هم بايد گفت بسياري از مناصب كشور به افراد متخصص واگذار شد كه بدليل عدم مديريت ، عدم قاطعيت و جديت و تصميم گيري و جربزه لازم ناتوان از مديريت شدند . حال واقعا" چه بايد كرد كا را به كاردان بايد سپرد يا نه ؟ آنچه در وراي همه اينها پنهان مانده است متاسفانه حضور افراد متخصص و با مديريت و توانايي بالا است كه هيچ امكان كسب كمترين پست و مقامي را ندارند و يا زيردست يكسري مديران نالايق و بيسواد رنج مي برند . راستي علت اينهمه اقتصاد بيمار ، ازهم گسيختگي فرهنگي ، تورم ، فقر ، فحشا، بي قانوني ، سرقت ، اختلاس و هزاران آسيب اجتماعي علتش سپردن كار به غيركاردانان نيست ؟ آيا بهتر نيست مقام عظماي ولايت و رئيس جمهور محترم نسبت به اين مسائل جديت بيشتري نشان دهند تا بار مشكلات جامعه اسلامي كاسته شود ؟ آيا بهتر نيست تمامي سازو كارهاي لازم براي انتصاب مديران به شكل مو شكافانه مورد بررسي همه جانبه قرار گرفته و حدود و ميزان استاندارد آن مشخص شود تا همه كارگزاران و نهادهاي سياسي دست آويزي مشخص و معياري معين در حيطه كاري خويش داشته باشند و بدين ترتيب از تشتّت،بي برنامه گي و پراكنده كاري در حوزه كاري شان جلوگيري بعمل آيد. به عنوان مثال اكنون در كشور ، ساليانه صدها و هزارها مدير عزل و نصب مي گردد كه در بسياري از موارد يك ساختار ، پارامتر و قانون شاكله خاصي رعايت نمي گردد و نتيجه آن مي شود كه هر روز كشور در خسران است اگر مديران لايق بر كارها منتصب شوند حداقل نتايجش : الف) صرفه جويي در وقت ب) صرفه جويي در هزينه كرد ج) پرهيز از سردرگمي و بي برنامه گي هـ) تسريع در پيشبرد برنامه ها و) پرهيز از موازي كاري ز) تمركز فكري بر روي چارچوب مورد نظر د) افزايش كيفي برنامه ها ح) صورت بندي منطقي آيتم ها ط) همه پسندي و مقبوليت برنامه و ی) نهايتا" بهره وري بالا را در بر خواهد داشت. با اين اوصاف و وجنات آيا تلاش معجل در شالوده افكني چنين نهادي كه در بطن و متن خويش ساماندهي سامانه عظيم مديريت كشور را عهده دار خواهد شد ضروري و اجتناب ناپذير نمي نمايد.؟ استاندارد و مديريت بر مديريت كشور : قدر مسلم آن است كه در حوزه هاي مختلف اقتصادي ، صنعتي ، نظامي و آموزشي ، شاخصه ها و معيارها و بعبارت بهتر استاندارد معين و مشخصي جهت احراز پست مديريت وجود دارد به گونه ايكه تنها در صورت اكتساب چنان ملاكهايي و احراز فاكتورهاي مرتبط با گزينه مورد نظر و اثبات شايستگي و توانمندي فرد در آن حوزه و نيز دارا بودن سوابق تجربي و علمي قابل قبول،امكان تصدي پستهاي مديريتي وجود دارد اما متأسفانه در عرصه سياسي كشور اينگونه مدارج و صورتبندي منطقي و موازين متقني جهت انتخاب و انتصاب مديران سياسي وجود ندارد و شايد نابساماني و وجود داعيه هاي شخصي و سليقه اي كه فاقد پشتوانه علمي و تجربي است و عدم وجود مكانيسم و ساختار مشخص در بكارگيري ابزارهاي مديريتي و عدم انسجام راهبردي در اين حوزه ، همه و همه به نوعي و به وجه غالب به اين معضل قابل تأمل باز مي گردد. چگونه مي توان فردي را كه فاقد دانش و تخصص لازم ، سوابق نوشتاري و گفتاري قوي و قابل قبول مديريتي است و يا اينكه از تجارب و احاطه بارزي در اين حوزه برخوردار نيست بر اريكه هاي حساس تصميم سازي اين عرصه هاي حساس و سرنوشت ساز كه با افكار و انديشه ها و آراء تمامي افراد يك جامعه وابستگي كامل و تام دارد نشاند و شاهد فقر و واپسگرايي در اداره يك مجموعه و تغييرات و تطورات ناهمگون و غيركارشناسانه ، اعمال سليقه هاي شخصي و غيرعلمي و يا اتخاذ مواضعي تكليف گريزانه در اين زمينه بود؟ بر همين اساس و با چنين رويكردي نهاد متولي استاندارد سازي مديريت مي تواند معيارها و ملاكها و پارامترهاي لازم جهت احراز پستهاي حساس مديريت هاي كشور را صورتبندي و تدوين نموده و مرجع معتبر در خصوص اظهار نظر و تغيير صلاحيت و گزينش مديران محسوب گردد . آيا حوزه بسيار حساس و ايدئولوژي پرور و متتحول ساز بخش مديريت كشور شايسته چنين تلاش وتوجّهي نمي باشد ؟ انگيزه راقم اين سطور از پيش كشيدن بحث استاندارسازي مديريت و پافشاري بر اين موضوع ، وضعيت اسفباري است كه گاه در حوزه فرهنگي با آن روبرو هستيم به گونه ايكه براي هر محصول غذايي كه حتي از وجهه ارزش چنداني هم برخوردار نيست ( مثلاً چبپس و تنقلات كودكانه ) معيارها و ملاكهايي را به عنوان استاندارد در نظر گرفته اند اما وقتي بحث به حوزه مسائل مديريتي مرتبط مي شود هيچ شاخصه و محور قابل اتكا و تعيين كننده ي حسن و قبحي وجود ندارد، تا آنجا كه در موارد مورد نياز كه خطوط قرمز و حدود و ثغور ارزشها مورد هتك و هنجار شكني قرار مي گيرد بتوان با بهره گيري از آن ملاكها و چهارچوب ، زنگ خطر را به صدا در آورد و جامعه را نسبت به بروز و ظهور چنين پديده هاي هنجار شكني مورد خطاب هشدارگونه قرار داد . اين نقيصه هنگامي بيشتر خود را به رخ مي كشد و چالش برانگيزتر مي شود كه ما خود را ام القراي جهان اسلام مي دانيم و از اين رهگذر داعيه جهاني شدن ايدئولوژي و مكتب و انقلاب خود را داريم اما آيا بدون داشتن ساختاري مشخص و دقيق و استاندار در حوزه مديريت و توجه به بحث علمي كردن مديريت كه توسط مقام معظم رهبري مورد تاكيد قرار گرفته است مي تواند چنين داعيه اي داشت ؟ در زمانه اي كه براي تمامي محصولات اقتصادي ، صنعتي ، كشاورزي ، نظامي و . . . يك معيار و استاندارد قابل قبول وجود دارد كه درج يا عدم درج آن علامت بر روي آن محصول بر درجه ارزش آن تاثير بسياري دارد و مقبوليت يا عدم مقبوليت اجتماعي را براي آن در بر خواهد داشت و آحاد مردم نيز به اين وسيله تكليف خود را با آن محصولات مشخص مي كنند در اينصورت آيا مي توان براي مقوله بسيار مهم مديريت كشور كه با سرنوشت يك ملت سروكار دارد بي اعتنا بود و استاندارد خاصي را براي آن تعريف ننمود ؟ قابل توجه تات زبانان تاتها كجايند ؟ زبانهای تاتیتبار (Tatic) از دسته زبانهای ایرانی شاخه شمالغربی و بازمانده یکی از گویش های مادی هستند. گویشهای این زبان روزگاری از شمال ارس تا سمنان گسترده بود ولی امروزه با ترکزبان و فارسزبان شدن بخشی از شمالغربی ایران تنها جزیرههایی از گویش های تاتی در منطقه به جا مانده است. بزرگترین این جزیرهها در منطقه تاکستان استان قزوین دیده میشوند. تاتی تاکستان یکی از کهنترین زبانهای ایرانی است که از دیدگاه زبان شناسی، ارزش ویژهای دارد. بیشترین آمار جمعیتی تاتهای ایران متعلق به دو شهرستان کهن تاکستان و بوئینزهرا میباشد. تاکنون هیچ آمار رسمی در مورد تاتهای این دو منطقه ارائه نشده است. تاتهای این منطقه که به تاتهای جنوب شهرت یافته اند، در شهرها و روستاهای زیر زندگی میکنند:
به طور کلی زنجیره مناطق تاتنشین از شهر تاکستان شروع شده و به سمت جنوب و جنوب شرقی ادامه مییابد و در نهایت در شهرستان بوئین زهرا به روستای تاریخی سگزآباد پایان مییابد.
در این میان از مهمترین و دستنخوردهترین گویش تاتی یعنی گویش اشتهاردی که در استان تهران قرار دارد نام برده نشد حال آنکه طبق کتاب تات نشین های بلوک زهرا نوشته جلال آل احمد این گویش شاید خالص ترین گویش زبان تاتی باشد چون منطقه اشتهارد که در سر راه کرج به بویین زهرا در 80 کیلومتری کرج و 25 کیلومتری بویین زهرا قرار دارد به علت خشکی و کمی آب از دستبرد کوچ نشین های ترک در امان بوده و مردم آن همچنان زبان قدیم خود را حفظ کرده اند. گویش اشتهاردی حتی بهعنوان یکی از گویش های زبان تاتی در نشانی www.ethnologue.com معرفی شده است. اگر جستاری صحیح انجام دهیم می بینیم که منطقه تات نشین ها به شکل ماه بوده و از اشتهارد شروع شده و به شمال ایران ختم شده ودر آنجا مردم چون از آن سر در نمی اوردند آن را پشت کوهی دانسته. البته به علت اینکه مردم با این زبان آشنا نبوده و شاید آن را تمسخر نیز کرده به همین دلیل که این زبان در حال نابودی می باشد زبانی که آن را به مادهای ایران نسبت داده ولی به قدری کلمات خارجی در آن وارده شده که حالا کم کم دارد به گویش و لهجه تبدیل می شود. لازم به توضیح است که هر یک از شهرهای تات نشین گویش مخصوص خود را دارند. مقاله بالا از ویکی پدیا است . همچنین سایت اختصاصی شهر کلور و منطقه شاهرود در مقاله ای پراکندگی جغرافیایی تاتها را در ایران و جهان اینچنین معرفی می کند : گويشهاي تاتي را ميتوان به دو دسته تقسيم كرد :
الف : تاتي شمالي ب : تاتي جنوبي
الف : تاتي شمالي كه كليميان داغستان ( دربند ) و منتهي اليه شمال شرقي جمهوري آذر بايجان ( باكو ، وارتاشن ) بدان سخن ميگويند .
ب : تاتي جنوبي كه مسلمانان و تعدادي از مسيحيان شمال شرقي جمهوري آذربايجان ( ديو يچي ، لماخيج و شبه جزيره آپشرون در شرق باكو ) بدان سخن مي گويند. تاتي جنوبي همان است كه در نواحي مختلف ايران رواج دارد .
در يك تقسيمبندي ديگر تاتي را در كنار زبان آذري قرار دادهاند و از هر دو به عنوان تاتي يا گاهي آذري ياد ميكنند . منظور از زبان آذري زباني بوده است كه زماني قبل از تركي در آذربايجان رواج داشته است و اين زبان به طور تقريبي قبل از قرن دهم هجري بوده است و امروزه در جاهايي آذري را با زبان تركي که يك زبان مستقل دیگری است خلط ميكنند. زباني كه زماني در آذربايجان رواج داشته كم كم در طول زمان جاي خود را به تركي داده است اما نشانههايي از آن زبان هنوز در زبان فعلي آذربايجان يعني تركي باقي مانده است . زبانشناسان از زبان قديم آذربايجان به آذري ، تاتي ، رازي و راجي ياد كرده اند. آن زبان از شاخه ايراني شمال غربي مانند تاتي و تالشي بوده است و از آن زبان امروز چيزهايي باقي مانده است كه به نام تاتي ادامه حيات مي دهند .
در حال حاضر تاتي در مناطق زير رايج است :
همچنین آقای علی موسوی در وبلاگش اینگونه معرفی می کند : انواع گویش های تاتی با نواحی سکونت وآداب ورسوم آنها با وجود تضعيف روز افزون زبان ايرانی آذربايجان از زمان غلبه مغول گويش های اين زبان به کلی از ميان نرفته بلکه هنوز در نقاط مختلف آذربايجان و ديگر نواحی ايران بزرگ بطــور پراکنـده و غالبآ به نام تاتــی به آنها سخن می گوينــد اين گويش ها از شمــال به جنوب به اجمال عبارتند از : 1- گويش هــای تاتی طـارم عليـا استــان زنجان شامل روستاهای : نوکيان ،سياهورود، بنــدرگاه، کلاسر، هزار رود، جمال آباد، باکلور، چرزه، جيش آباد و قــوچان می باشد. 2- عمده روستاهای بخش شاهرود خلخال شامل: اسکستان، اسبو، درو، کلور، شال، ديز، کرين، لرد ، کهل، طهارم، گلوزان، گيلوان ، گرد آو ، گندم آباد و همچنين کرنق در دهستـــان خوروش رستـم و کجل در بخـش کاغذ کنان همان شهرستان .
3- گويش کرينگان ، ازدهات ديزقار خاوری در بخش ورزقان شهرستان اهر. 4- گويش کلاسور لاوينه رود، ازدهات بخش گليبر شهرستان اهر. 5- گويش گلين قيه ازدهات دهستان هرزند در بخش زنور شهرستان مرند. 6- گويش عنبران در بخش نمين شهرستان اردبيل . 7- گويش های تاتی اطراف کوه رامند در جنوب و جنوب غربی قزوين و طالقان و اشتهارد. 8- گويش های تاکستان، چال، اسفرورين، خيارج ،خوزنين، دانسفــان، ابراهيم آباد و سگز آباد که به تاتی خلخال نزديک اند. 9- گويش های تالش ، از الله بخش محله شاندرمين در جنوب تالش شوروی و در شمال ايران که اصولاً به زبانهای تاتی آذربايجان وابسته اند.
شما هم به عنوان يك ايراني اگر از مناطقي كه به زبان تاتي صحبت مي كنند مطلعيد لطفا" در همين وبلاگ معرفي كنيد .
آسمان بیتاب آبی بودن ، خورشید در تب روشنایی ، رودخانه در عطش فروریختن از آبشار، کبوتران آرزومند پرواز ، دخترکان در انتظار دیدار یار ، شب در انتظار پایان یافتن روز ، ماه در انتظار درخشش بیشتر و من به انتظار تو ! ترا نه بخاطر خودت كه به خاطر خودم دوست دارم . خوب مي دانم كه خيلي خودخواهم و ترا براي خودم مي خواهم نه براي خودت . و اين حس را زماني فهميدم كه از پيش من رفتي و خارهاي بي تو بودن در آن اوقات در دل من رشد كرد كه من بدون تو شدم و ديدم كه گرانبهاترينم را از دست داده ام .
آه چه مي گويم ؟ رمانتيك شده ام يا خيالاتي ؟ هرچه هست مجنون وار فكر مي كنم . اما نه مثل مجنون چون او ليلي را حتي در خانه پدري شان دوست مي داشت و اما من ترا فقط پيش خودم دوست دارم . چه شده است كه ليلي را بخاطر آوردم تو كه زن نيستي ! تو كه خيالي بيش نيستي ! تو معشوقه اي نيستي كه به دنبال وصالت باشم . نه تو يك هاله اي از ابهام اما دلكش و شيرين هستي و من هيچ مشابهي برايت پيدا نمي كنم . تا حدودي مثل شمس در نزد مولوي برايم هستي اما باز من مولوي نيستم چون مولوي از فراق شمس توانست ديواني بسرايد اما من حتي توان نوشتن چند كلمه و جمله را ندارم ! احساس و عطش نوشتن از هوش و هواسم با شتاب و عجله بر روی صفحه کلید می دود تا حروف را پیدا کند و بی غلط حرفها و کلمه ها و جمله هایی که درحال نزول از اندیشه ام هستند را تایپ کنند تا مبادا لحظه دیگر این سرچشمه نزولات بخشکد و علیرغم علاقه به نوشتن مطلبی برای نگارش از ذهنم فرو نریزد . بی تاب و هیجان زده در خیالات دور و نزدیکم ترا می جستم تا از اوصاف قشنگ و زیبایت بر روی این صفحه بیجان کامپیوتر بنگارم اما چه سود که هیچ از تو نمی دانم . نه اينكه نمي دانم بلكه آنگونه كه هستي را نمي دانم . شب قشنگي است و نسيم دلكشي از لاي پنجره هاي اتاقم به سروصورتم مي خورد اما چه مي توانم بگويم كه خيلي دلتنگ دوري ات خواهم بود اگر بروي ؟! اگر تنهايم بگذاري ؟ بهار برايم خزان مي شود ، گلها پرپر ، چشمه ها خشك ، پرندگان پرشكسته و مغموم ، آوازه خوانان لال ، چمن ها پژمرده ، كوهها مهيب و ترسناك ، سايه ها گرم و زننده ، ديوارها بي توان و بي قدرت يك تكيه ، لامپهاي تير چراغ برق همه سوخته ، پنجره ها درهم شكسته ، پرچنان بي سراشيبي ، پلنگاه بي اقتدار ، چوپانها همه بي گوسفند ، ده ساكت و مه آلود همچون شب مرگ خان ده ، بادهاي تند و طوفاني تمامي نسيمها را از منطقه دور كرده ، جوانان مايوس و معتاد ، دختران زشت و بي ناز و عبوس ، مادران بي عطوفت و پدران خسته و رميده از بار زندگي و هزاران درد و رنجي اينچنين بر تن رنجور و بي طاقت من آويزان ، اگر تو نيايي و اگر ترا نيابم . آه رز قرمز من ! آهاي سهيل ! سارا ! سمانه ! وحيد ! آيا مرگ بهتر از زندگي نيست اگر او نيايد ؟ دلم خيلي براي خودم مي سوزد كه نمي توانم او را برايتان معرفي كنم چون خودم هم او را خوب نمي شناسم و از اين جالبتر كه او نيز خود نمي داند اينهمه مي تواند بي بودن خويش در من اينچنين اثرها بگذارد . من مثل صوفیان که خدا را در عشق دیده و بی عبادت او را می خواهند و علم را حائل می دانند و نه همچون عرفا كه خدا را با علم و عبادت هردو مي خواهند تو را مي خواهم ببينم و بپرستم و هرچه از دل تنگم برمي آيد برايت بگويم تا كمي اين دل تنها و بي سروسامان و آواره من در آغوش گرم و پرمحبت محبتهايت آرام بگيرد . چه شب عجيبي ! چه بي تو بودن سخت است و بي تو ماندن مرگ ! لحظه ها چه نادانند كه نمي فهمند من چگونه در اين ميان بايد خود را به سلامت بگذرانم! بي شك كم نيستند مردگاني كه علاقه به مردن نداشتند اما مردند و كم نيستند زندگاني كه اميد به مردن دارند اما هرگز نمي توانند بميرند و چه غريب است كسي كه نتواند حرفهاي دلش را در جايي و كنار گوشي نجوا كند كه او بيش از همه دركش مي كند! غروب شد و دلم آرام آرام مي گيرد . صداي دلنشين اذان به من اميد به زندگي را هميشه بيشتر كرده است و امشب هم آرامتر شده ام . اما ترا مي خواهم كه نيستي ، براي اينكه مي دانم هستي اما چرا پيش من نيستي ؟ مني كه ترا بيش از همه چيز دوست نه باور نه دركت مي كنم . پس چرا رهايم مي كني و مي روي ؟ شايد سرنوشت اينگونه خواسته است اما چرا من نمي توانم همراه تو و با تو هميشه دركنارت باشم ؟!حيف كه طول مدت زندگي يا با تو بودن بسيار اندك است و تو خودت هم نمي داني كه من تا چه اندازه با وجود تو از زندگي ام لذت مي برم ؟! عكس را از وبلاگ پرچنان برداشته ام . « والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملو الصالحات وتواصو بالحق و تواصوا بالصبر» سوره جالبی است .چون از خسران و ضرر و زیان ما که هر روز شاهدش هستیم بحث می کند . می فرماید : قسم به عصر و زمان ، قسم به وقت و لحظه لحظه های عمر که چه آسان از دست می رود . همانا انسان در خسران و زیان غوطه ور است .این آیه خطاب به مایی است که هرلحظه داریم بهترین اوقات زندگی مان را به بطالت می گذرانیم .شاید باور نکنید اما حقیقت دارد که هر لحظه در حال ضرر دادن هستیم . جمله جالبی ژان پل سارتر فیلسوف غربی دارد می گوید : « اگر فلج دوپا برنده مسابقه دوی ماراتن نشود خود مقصر است » ! یعنی انسان واقعا" توانایی های فوق العاده ای دارد اگر فقط وقت و زمانش را از دست ندهد .من به گفته ایشان اضافه می کنم « تمامی فقرا ، بیکاران ، بیچارگان ، ضعفا و ... که خود نیز در خیل آنها هستم خودشان مقصرند زیرا خداوند هم به انسان نعمت داده و هم اراده و هم توان و از همه مهمتر زمان » اگر بجنبند می توانند کشتی پهلوگرفته خود را به منزل مقصود برسانند و گلیمشان را از آب بکشند . این اصل برای کشورها هم صادق است ژاپن بی تلاش و کار ژاپن نشده و ژاپن نمی ماند ،« لیس للانسان الا ماسعی » نکته دیگر اینکه بقول اندیشمندی که می گفت : « راه مبارزه با بديها در اين دنيا فقط آن نيست که در باره ديگران به قضاوت بنشينيم بلکه يايد در باره خود قضاوت کنيم . » خوب است بهره وری در ادارات ایران را مرور کنیم که می گویند یک ساعت کار مفید از 8 ساعت کار است و در ژاپن 5/7 ساعت !و در آلمان 5/6 ساعت! راستی واقعا" چرا اینهمه خسران زیان ؟! نتیجه اش هم مشخص است بیکاری ، فقر ، فساد ، سرقت ، بی قانونی ،خستگی و استرسهای مختلف و هزاران درد و رنج بی نام نشان که هر روز بر تن و روح ما ایرانیان وارد می گردد ! اوقات تفریح ما همیشه با خوردن نه لذت بردن ، اوقات فراغت ما خوابیدن یا غیبت کردن و ... نه زیاد اهل طبیعت گردی ، نه اهل هنر و موزه و موسیقی ، نه حتی اهل دین و دیانت و پاکبازی !راستی که این سوره قرآن خوب مصداق ما ایرانیهاست . « الا الذین آمنوا و عملو الصالحات» مگر کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند . متاسفانه در همین ایمان آوردن هم خیلی هامون بهتر می دونیم که ضعیف هستیم .« چو بید بر سر ایمان خویش می لرزیم » چراکه « دل به دست کمان ابروی کافرکیشی چون ابلیس داریم » ! اما «عمل صالح » که خیلی پربار و عمیق است . فقط عبادت عمل صالح نیست که خیلی از عابدان فکر می کنند با عبادت می توان به خدا رسید نه بلکه عمل صالح اعمال روزانه ما در زندگی است چه برای خود و چه برای دیگران . این را همه خوب خودشان را می شناسند که درربسیاری از مواردبسیار بی صبر و عجول و ناعادل !حتی به برادر و مادر خودشان هم رحم نمی کنند . خدا نکند کمترین حقی از کسی ضایع بشود بدون کمترین تامل و تحلیلی حتی حاضر به شنیدن هیچ توضیح و توجیهی نیستند و شروع به داد و هوار می کنند . در ادارات برای کمترین پیشرفت حتی لبخندی از بالادست ،چاپلوسی و زیرآب زنی ، در خانواده غیبت و سخن چینی ، در جامعه زرنگی!!! و هزاران رفتار و اخلاق مضر دیگر ! وای که خیلی حق ناشناس هستیم ! « وتواصو بالحق و تواصوا بالصبر» اما آنانی که ایمان بیاورند و عمل صالح انجام بدهند قطعا" سفارش به صبر وحق می کنند . واقعا" توجامعه هم می توان انسانهای مومن واقعی که صالح و نیکوکارند را دید که همیشه مردم را به صبر و استقامت در مسائل سفارش می کنند و از سویی هم همیشه سعی می کنند خیرخواهانه و عادلانه موضع گیری کنند و مردم را هم به این راه بکشانند . چه خوبست آدم همین چندخصلت را یاد بگیرد و هرگز زمانش را به بطالت نگذراند .در آنصورت زندگی سرشار از سه چیز می شود : زیبایی ، حقیقت ، نیکویی. ( آنگونه که افلاطون در کتاب ضیافت خود گفته است و زیباترین کتاب تاریخ است ) و هرکس زیبایی را دوست داشت خود را زیبا می سازد و به جهان زیبا می نگرد و دیگران را هم زیبا می بیند . زیبایی خود از صفات حضرت حق است و حقیقت عین زیبایی است و حاصل زیبایی و حقیقت عین نیکویی است و خوبی ! در جانی که همه خوب باشند قطعا" زیانی درکار نمی باشد و انسانها نیکوکار و صبور و حق طلب در همه عرصه ها ظاهر می گردند و جهان را زیبا و خوب می سازند .
یکی از دانشجویان عزیزم از من سوال نموده است که : « سلام استاد گرامی من یه سری کتابهایی را مطالعه کرده ام که نسبت به همین کوچک اعتقادی هم که به اسلام داشتم را از دست دادم .به نظر شما چه کاری باید انجام دهم تا از این دوگانگی رها شوم؟» در پاسخش ماندم که اولا" دریک پست نمی توان به همه خواسته ها پاسخ گفت ثانیا" مزیت اسلام را اگر با اسلام حاضر بخواهیم مقایسه کنیم شاید حرف زیادی برای گفتن نداشته باشیم . اما باید گفت که اسلام را آنگونه که هست نه آنگونه که به ما شناسانده اند اگر بشناسیم قطعا" هرگز دل از گرو این موهبت بزرگ الهی نمی کنیم . اسلام دینی است که سعادت ما را در هردو جهان تضمین می کند. اسلام دین همه اقشار جامعه از هر صنف و گروه است و اسلام دین بی طبقه هاست . البته آنچه که دانشجویم دنبالش هست را شاید داستانی از یکی از جوانانی که از والدین مسلمان و مسیحی متولد شده بود را نقل می کنم امیدورام تاحدودی جوابش روشن باشد . البته پاسخ این سوال خیلی وقت و فرصت می خواهد : {وَاللّهُ يَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ} [البقرة : 213]وخداوند هر کسی را که بخواهد به راه راست رهنمود ميناميد. در ابتدا بگويم چيزی که من الآن به آن رسيده ام بر گرفته از يک حالت اهمال وبی مبالاتی است. داستان زندگی من از زمانی شروع می شود که هنوز به دنيا نيامده بودم ،پدر ومادرم هر دو در يکی از کشور های اروپايی دانشجو بودند . نقطه اشتراک آنها فقط در عربی بودن آنها بود ، به خاطر همين وقتی که در دوران تحصيل پدر مسلمانم از مادر مسيحيم خواستگاری می کند ،يکی از شروط او ترک دين سابق خويش وروی آوردن به اسلام بعد از ازدواج آنها در اروپا سر می گيرد. هنوز شش ماه از ازدواج نمی گذرد که مشکلات تازه شروع می شود . مادرم اسلام را به عنوان دين جديد نمی پذيرد وپدرم تصميم می گيرد او را طلاق دهد ،چون يکی از شروط او از اول اسلام آوردن مادرم بوده است . در اين ايام که پدر ومادر از هم جدا شدند ،مادرم حامله بود ومجبور می شود به کشورش باز گردد. وقتی بدنيا آمدم پدرم خيلی اصرار می کند که حضانت مرا به عهده بگيرد ،اما عاطفه واحساس مادر رانه، مانع می شود که مرا به پدرم بسپارد وبعد از اصرار فروان،پدرم نيز موافقت می کند ومرا نزد مادر مسيحيم می گذارد. ارتباط من وپدرم در حد پولهايی که هر ماه برايم می فرستاد ويا تماسهايی که به خاطر مناسبتهای مختلف با من بر قرار می کرد،خلاصه می شود واحياناً هر دو سال يکبار نيز موفق به ديدنش می شدم . البته اسم اسلامی وحامل شناسنامه ای از کشور متبوع پدرم بودم ،اما هيچوقت نفهميدم که وطن پدرم کجا واقع شده ويا اسلام چگونه دين است وخيلی سؤالهای ديگر که سعی می کردم در کتابهای تاريخ يا جغرافيا جوابی برای سؤالهايم بيابم. نزد مادرم که بودم در يک مدرسه فرقه کاتوليک درس می خواندم وبهمراه مادرم به کليسا می رفتم. (18) سال به اين صورت گذشت، اسماً مسلمان بودم اما عبادتم بر اساس مبادی دين مسيحيت بود. درست است که در انجام فرائض درينيم اهمال به خرچ ميدادم واصلا دوست نداشتم به کليسا بروم،ولی هميشه خودم را بخاطر اين سستی ملامت می کردم. راستش را بخواهيد زندگی خسته کنند های داشتم . اکثر اوقات بيرون از خانه بودم ،اکثر اوقات در تفر يحات شبانه شرکت داشتم واز هر دو جنس دختر وپسر دارای دوستان متعدد بودم ، البته برای مادرم زياد مهم نبود ،فقط بعضی مواقع نصيحتم می کرد،بعد از انتهای دوره دبيرستان با رتبه ممتاز تصميم گرفتم به دانشگاه بروم،اما در دانشگاه شهری که من ومادرم زندگی می کرديم ،رشته مورد نظرم را نيافتم. بخاطر اين موضوع تصميم گرفتم برای ادامه تحصيل به کشور پدرم بروم . وقتی موضوع ادامه تحصيل را پدرم در ميان گذاشتم او زياد اهميت نداد،واز من خواست که فکری برای اسکان خودم بکنم. آنجا بود که فهميدم نمی خواهد با خودش زندگی کنم . بنا برين به پدرم پيشناهد کردم که مادرم هم با من سفر کند تا او به همرا برادر ناتنی ام که بعد از مرگ ناپدريم تنها شده اند،با من زندگی کنند . پدرم با پيشنهاد من موافقت کرد وچون از نظر مادی هيچ مشکلی نداشت،تصميم گرفت هزينه اسکان وخوراک وحتی خدمتکاری که بر ايمان استخدام کرده بود را به عهده بگيرد وحتی پول تو جيبی مرا نيزافزايش داد. سفر من به آنجا نقطه تحولی در زندگيم بود. آنجا بود که با اسلام واقعی وبه طور عملی آشنا شدم وقتی دختران کوچکتر از خودم را می ديدم که حجاب پوشيده بودند از خودم خجالت می کشيدم. احساس می کردم که آنها مانند قطعه ای جواهر يا الماس هستند. اما من که تقريباً نيمه عريان بودم خودم را مانند آگهی تبليغاتی روز نامه ها می ديدم که فقط لحظه اول جزاب هستند ولی بعد يا در آشپز خانه مورد استفاده قرار می گيرند يا از سطل زباله سر در می آورد. من به مادرم خيلی علاقه داشتم يادم می آيد سال اول دانشگاه که بودم از او در مورد اسلام سؤالاتی کردم، جوابهايی که او به من داد هيچگاه فراموش نمی کنم . او به من گفت: من قبل از تو وقبل از اينکه با پدرت ازدواج کنم به دين اسلام علاقه پيدا کرده بودم در حالی که با پدرت ازدواج کردم که به اين دين اعتقاد داشتم ،ولی بعد از اينکه بيشتر با آن آشنا شدم برايم مؤکد شد که اسلام دين الهی نيست بلکه خرافاتی است که از جانب يک مرد عرب امی که نه می خواند ونه می نوشت ابداع شده است. آيا عاقلانه به نظر می رسد که يک فرد امی بيايد وبا عقل آدم عاقل وتحصيل کرده ای مثل تو بازی کند وبخواهد که زندگی تو را تنظيم کند؟ سپس ساکت شد. ( او با اين سخنان سعی می کرد مرا از دين اسلام منحرف کند ) من هم ظاهراً سخنانش را قبول می کردم و ... راستش را بخواهيد زياد خودم را با صحبتها مشغول نمی کردم چون همينکه می ديدم از هر قيد و بندی آزادی هستم برايم کافی بود. سه سال گذشت واين افکار همواره ذهن مرا به خود مشغول می کرد . نا گفته نماند که من عاشق انتر نت هستم وهميشه به اطاقهای گفتگوی همگانی يا پالتاک( Pal talk)وارد می شوم وتقريبا يک سال کامل کارم همين بود ولی يکبار اشتباهاً اتاقی را انتخاب کردم که از مبادی دين مسيحی انتقاد می کردند. نام آن اطاق را اظهار دين حق گذاشته بودند. البته بعد ها فهميدم که اتاقهای ديگری وجود دارد که از دين اسلام انتقاد می کردند. من واقعاً کيچ شده بودم ، با اينکه اسماً مسلمان بودم وپدرم نيز مسلمان بود ،اما مادرم مسيحی وبر اساس دين مسيحيت تربيت شده بودم واز آنجائيکه خودم را متعلق به هر دو دين ميدانستم ،تصميم گرفتم خود را هم را مشخص کنم . به مدت دو ماه کارم شده بود تردد در اتاقهای اسلامی ومسيحی وبرای هر کدام مدت دو ساعت را تعين کرده بودم وفقط به عنوان شنونده وارد می شدم وبعد از اينکه از هر دو دين اطلاع کامل پيدا کردم سؤالهايی برايم ايجاد شده بود که سعی می کردم جواب خودم را از آنها بگيرم . تقريباً يک ماهی کارم شدم بود سؤال کردن. نکته ای که برايم جالب بود اينکه مسلمانان بيشتر از مسيحی ها مرا تحويل می گرفتند . وهر وقت که سؤالهايم را از مسيحی ها می پرسيدم يا جوابی نمی شنيدم يا شروع ميکردند به انتقاد از مسلمانان ويا آنها را متهم به دروغگويی می کردند يا می گفتند که اين مسائل همگی مربوط به عهد قديم؟ چگونه کتاب مقدسم آسمانی است در حاليکه مدت استفاده معينی دارد وبعد از آن،آنرا بيرون می اندازند وکتاب جديدی که يک مخلوق عادی نوشته است را می آورند ومی گويند اين مال عهد جديد است . در حاليکه کتاب قرآن کريم از اول يکی بوده است . بين دو دين به مقايسه بر خاستم. دين اسلام را مطابق با عقل وفطرت آدمی يافتم. دين اسلام انسان را به حشمت وحجاب ونظافت دعوت می کند وبه انسان عدالت وکرامت می بخشد، بعد از سه ماه اسلام را به عنوان دين جديدم انتخاب کردم. بعد از آن به اتاق اظهار حق رفتم تا دينم را بهتر بشناسم وهمچنين خودم را به عنوان يک تازه مسلمان معرفی کنم. خوشبختانه استقبالی که از سوی برادران صورت نقش بيشتری در شناختن دين اسلام به من داشتند. بعد از اينکه شهادتين را ادا کردم غسل کردم ونماز خواندم ،درست سه روز بعد بود که حجاب پوشيدم،آنجا بود که مادرم متوجه اسلام آوردن من شد. می توانم به شما بگويم که چه به من گفت وچگونه با من رفتار کرد. سعی می کنم به طور خلاصه بيان کنم او خيلی ناراحت شده بود . همواره مرا به لا مذهبی دعوت می کرد. می گفت: چرا من خود را به مسائلی مقيد کرده ام که برايم دست وپاگير است. می گفت: طوری زندگی کن که از قيد وبند هر مذهبی آزاد باشی. حساب کنيد مادری به دخترش چنين حر فهايی بزند. يکبار هم می خواست که قرآن را پاره کند که خوشبختانه به موقع رسيدم،وخيلی کارهای ديگر که بحمد الله هيچ خللی در عقايدم ايجاد نکرد و او را از اين بابت مطمئن کرده ام که مسلمان شدن من بر زندگی اش هيچ اثری ندارد، با اين روش مرا آسوده گذاشته است وکاری به کار من ندارد بعد از سه ماه که از اسلام آوردنم می گذرد بيشتر از هر مسلمانی که با دين اسلام بزرگ شده است در مورد دين جديدم اطلاعات دارم، می دانيد چرا؟ برای اينکه من اسلام را با اختيار خودم انتخاب کرده ام وبيشتر از هر فرد ديگری به تحقيقات پرداته ام. بعد از مسلمان شدنم دور تما دوستانی که باآنها ارتباط داشتم وهمچنين آزاديی که غرب آن را تعريف کرده است خط کشيدم،زيرا هدف من فقط رضای حق تعالی را به دست آورم و الحمد لله الآن دارم قرآن را با تجويد می آموزم واجزائی از قران کريم را حفظ کردم بردران وخوهرانم از شما می خواهم که با تأمل بيشتری به اين دين بنگريد و در مورد احکام آسمانی آن بينديشيد تا ايمانتان نسبت به اين دين افزايش يابد.موفق ورستگار باشيد. وای که مرگ خیلی تلخ است و دردناک و بیشترین ترس را آدمهایی دارند که روز- هفته یا ماهی به فکرش افتاده باشند و جدی درباره اعمال و رفتارشان تامل کرده باشند . تیرچراغ برق مطلبی رو نوشته بود که خیلی میشه درباره آن مطلب نوشت . اگر آدم بدونه که ۲۴ ساعت دیگه می خواد بمیره چیکار می کنه؟ همه می تونند فکر کنند و جواب بدند .
مدت زیادی بود که فرصت آپ کردن نداشتم و توفیق صحبت و گفتگو با یاران را نیافنم . چه کنم تابستان است و سیر و سفر و تعطیلات تابستانی .گذران روزهایی که کمتر می توان شاهد شد و لذت برد . هرچه بود آرام آرام می گذرد و ما هم خواسته و ناخواسته تسلیم روزگار و گذر ایام . تو این مدت دو کتاب بسیار جالب راخواندم که دنیایی درس گرفتم و لذت بردم . کتابهایی که نگاه دیگری به من ارزانی داشتند . کتاب : « عایشه بعد از پیغمبر » و کتاب « ملاصدرا » که نویسنده آنها به ترتیب آرتور شفلر و هانری کربن هستند . اولی گوشه های جالبی از اسلام و تاریخ اسلام را بدون هرگونه تعصب و حساسیت مذهبی به نگارش درآورده وبیان کرده است تاریخ اسلام هم مثل تاریخ حاضر اشکال و اوصاف مشابهی دارد و قهرمانان تاریخ صدر اسلام نیز مثل زمانه ما سرشار ناخالصی و خلوص یودند . از علی و عمر تا عایشه خیلی فاصله است . عمر هنگامی که در هنگاک نماز بر اثر ضربات فیروز ابولولو مجروح شد نمازش را نشکست تا هنگاک رکوع برسرسجاده افتاد و یارانش گه نمازشان را شکستند مورد عتاب قرار داد.و بسیاری نکات جدید و جالب ... در کتاب دیگر نیز تاریخ با پرداختن به زندگی ملاصدرا ، دوران شاه عباس صفوی مشهور به مرشد اکمل را به خوبی بیان کرده است و بیان کرده است که شاه عباس بخاطر تقلید تکردن ملاصدرا از مجتهدین از او ناراحت شد و قطع امید کرد.جالب است بدانید تاریخ چهره و لایه های چندگانه دارد و با مطالعه آثار مختلف می توان نگاه منطقی تری به مسائل گذشه و حال داشت . بدلیل عدم دانش و شناخت صحیح از مسائل گذشته و حال ، قضاوتهای ما اغلب سطحی وناسنجیده است والا با مطالعه درست وقایع ، حقایق را می توان به خوبی شناخت و حتی نظرات منطقی تری بیان کرد . |
|