|
همه گویی سر به زیر و آواره در پی چیزی می گردند و و تلاش و تکاپو اصلی پذیرفتنی برای آنهاست . می دوند و کار می کنند تا زنده باشند و بیشتر بتوانند کسب کنند . کسب خواه مال ، منفعت ، پول ، مقام ویا لذت مادی یا معنوی ! آنچه که در مردم کوچه بازار و شهر و روستا چه در ایران و چه در ماهواره در آنسوی مرزها دیده می شود همه حرکت است و تلاش . آنچه من در زیر پوست این هیاهو و تکاپو می بینم و احساس می کنم تعداد اندکی می توانند آنرا ببینند یا مثل من لمس کنند ، خواب آلودگی و گرفتار روزمرگی شدن ما انسانهاست . انسانهایی که نمی دانند برای چه و برای که و برای کی اینهمه تلاش می کنند ! انسانهایی که نه از مقصد و نه از علت رفتارشان چیزی می دانند چرا اینهمه جدی و مصمم می دوند ؟! راستی تاکنون از بالای قله ها و کوهها و آپارتمانها و حتی هواپیما به شهر و دیار و مردم نگاه کرده اید ؟ و هیچ این احساس به شما دست داده است که انسانها چقدر کوچک و ناتوانند و حتی مهمترین شخصیتهای سیاسی از پادشاه و رئیس جمهور و صدراعظم چقدر کوچک و حقیرند ؟! چقدر علتهای زندگی بی مفهوم می شوند اگر کمی از دور به زندگی و گذشته و آینده خود بنگریم ؟! چقدر ابتدا و انتهای زندگی قابل مشاهده می گردند و نقش انسانها از کودکی تا پیری بهمدیگر شبیه می گردند ؟! چقدر تلاش ها بی معنا و بی ارزش می گردند ؟! در بالها و بلندی ها آنجا که روح هم به بلندی ارتفاع مکان اوج می گیرد ، چقدر نخوت و غرور و خودبینی از بین می رود ! و چه زیبا دلایل و علل دیگری و حتی جهان و جهانهای تازه ای پیش روی انسانها رخ می نماید ؟ من همیشه دوست دارم که در چنین جهانهایی زندگی کنم زیرا روحم به خوبی آرام می گیرد و دلم از زینتها و زیورها فراری می شود و علل زندگی ام بسیار چهره عوض می کنند ! چه بی معنا می گردد تفاوتها و چه بی ارزش می گردد زرنگی ها و زرنگ بازی ها ! زرنگی و فراست در دنیایی که انسان بسیار کوچک و ناتوان است واقعا" معنایش را از دست می دهد . و من احساس می کنم که عالی ترین درجه تعالی روحی آدمها لحظاتی است که خود ، جامعه و دیار و تاریخ و جغرافیا را با هم در ارتفاعی بلند ببیند و بنگرد که دنیا ارزش خیلی چیزها را ندارد . بسیاری از دلبستگی ها و دلبندی ها بی ارزش می گردند . و باید خوب بدانیم که : افتادن در گل و لای ننگ نيست ننگ آن است که در همان جا بمانیم. در ارتفاع و اوجها خوب می آموزیم که جاودانه نیستیم ، قبل از ما خیلی ها آمده اند و بعد از ما خیلی ها خواهند آمد . این زمین و باغ و خیابانها خیلی انسانها را تجربه کرده و می کنند و ما با دقت در این موضوع یاد می گیریم که قدر یکدیگر را (معاصران خویش را حداقل ) بیشتر بدانیم و باعث آزار کسی نشویم و خوب می آموزیم که زندگی چون درختی است تناور با چتری افشان که برگهايش به آفتاب عشق جويبار همدردی و هوای صداقت نياز دارد. و هميشه هر چيزی را که دوست داریم به دست نمی آوريم پس بايد آنچه را که به دست می آوريم دوست بداريم. هيچ وقت برای چيزی که نداريم ناراحت نشويم بلکه به خاطر آنچه که داريم شاد باشيم و مواظب باشيم حقيقت را لابه لای آرزوهای خود گم نکنيم .و از همه مهمتر که ما همچون هنرپیشگانی هستیم که در صحنه زندگی 50 ، 60 یا 70 سال یا ماه امکان هنرآفرینی داریم ، پس مواظب باشیم خوب بازی کنیم که تماشاگرا مان را خسته نکنیم . کارگردانمان را اندوهگین و پشیمان نسازیم ، داوران مان را آزرده خاطر نسازیم . دوستانت را دوست داشته باش زیرا دوست داشتن ماهیتی اصیل دارد اما عشق روبنایی است . دوست داشتن بر دوستی می افزاید اما عشق عاشق می سازد . دوستی پایانی ندارد اما عشق روبه زوال است . عاشق اسیر معشوق است اما دوست داشتن عشقی دوطرفه است . دوست داشتن تعاملی و تبادلی است اما عشق یک طرفه است . عشق مجنون می سازد اما دوست داشتن محبوب ! عشق آواره می سازد و دوست داشتن همخانه ! عشق چشمها را می بندد اما دوست داشتن دیدگان را می گشاید و عشق تشنه می سازد اما دوست داشتن سیر ! و ... عشق معيارها را در هم مي ريزد ، دوست داشتن بر پايه هاي معيارها بنا مي شود .عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه مي گيرد.عشق ناپایدار است و دوست داشتن پایا. عشق کوتاه است و دوست داشتن طولانی ، عشق از احساس سرچشمه می گیرد دوست داشتن از اعتقاد . عشق قطره است و دوست داشتن دریا . عشق درخت است و دوست داشتن جنگل . عشق دریا است و دوست داشتن اقیانوس و عشق اقیانوس است و دوست داشتن کهکشان . عشق با وصال مدفون می گردد اما وصال آغاز دوست داشتن است . عشق شکننده است و دوست داشتن ستبر و محکم . عشق تنگ است و دوست داشتن فراخ . عشق جویبار است و دوست داشتن رودخانه . نهایت اینکه عشق در لحظه پديد مي آيد ، اما دوست داشتن در امتداد زمان ، و اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است . چه کمند انسانهایی که در اندیشه به هم نزدیک باشند ، خیلی آسان می توان قیافه ها را شبیه هم ساخت با یک گریم و استفاده و رنگ و مو و ریش مصنوعی ، می توان دو قیافه را عین هم ساخت ، یا با تبادل واژگانی چون « دوست دارم » و « عاشقتم » و « ارادت دارم » و ... دوست شد اما نزدیک کردن اندیشه ها و پایداری بر روابط دوستی بسیار کار مشکلی است . بسیاری از دوستان و رفقا مدعی اند که خیلی همدیگر را دوست دارند ، اما بر اثر کمترین اصطکاکی روابط چندین ساله شان از هم می پاشد . یا بسیاری از زوجین خیلی به همدیگر ابراز علاقه و عشق می کنند اما خودشان از همه بهتر می دانند که دوستی شان زیاد عمق ندارد . اما گروه اندکی هستند که علیرغم دوری زیاد فیزیکی بسیار به همدیگر نزدیکند . شاید سالها یکدیگر را ندیده باشند اما در یک نگاه ، یک برخورد ساده و یک لحظه همنشینی و از اینها مهمتر خواندن مطالب همدیگر ، چنان به همدیگر احساس نزدیکی و همفکری می کنند که هرگز نمی توان آنها را از همدیگر دور ساخت ! از یکدیگر هیچ نمی رنجند و همیشه مظروف و بستر آماده ای برای دوست جدیدشان هستند . قطعا" شمس در مولوی چنین رابطه ای را شناخت و مولوی نیز چنین اوصافی را در شمس ! در بین ما آدمها هم چنین روابطی گاهی اوقات بندرت ایجاد می شود و بسیار پایدار است . گاهی بطور اتفاقی یا از سر حادثه یا واقعه ای دوستانی در زندگی ما یافت می شوند جدای از اینکه مخاطب بسیار خوبی هستند بلکه بسان خود آدم می اندیشند و قضاوت می کنند و از چیزها لذت می برند و یا اندوهگین می گردند و این افراد بسیار دوست داشتنی و وفادار اما بسیار نادرند . این افراد چنان به هم عشق می ورزند که عشقشان عشق می آفریند و دوستی شان بر دوستی شان می افزاید . این دوستان چنان در کنار هم راحتند که نه تنها احساس تنهایی نمی کنند بلکه احساس لذتی عمیق می کنند ! این دوستان امکان دارد از یک جنس ، از جنس مخالف ، از سن بسیار مختلف حتی امکان دارد پیدا شوند . مثلا" پیرمردی در بین جوانان چنین دوستی بیابد یا دختری در بین پسران یا دخترانی دیگر چنین رفقایی را بیابد . آنها بیش از آنکه همدیگر را دوست داشته باشند بیش از دیگران یکدیگر را درک می کنند و از اینکه احساس می کنند دوست شان آنها را خوب درک می کند بسیار مسرورند و و بدینخاطر از شوق یافتن چنین دوستی در خلوت نهان و آشکار خویش لذت می برند . حیف که یافتن چنین دوستانی کیمیاست و شرط اول یافتن چنین دوستانی ساختن خویش است و پیراستن خویش از هرگونه خودخواهی و غرور است و این میسر نمی گردد مگر با تمرین و تکرار شناخت نکته ها و خلقیات منفی خویش و این از دست اکثر افراد برنمی آید اما هستند چنین انسانهای دوست داشتنی ای که واقعا" معنای دوستی را با روابط و رفتار خوبشان تصویر می نمایند . تعطیلات خوبی بود،جاده آستارا به اردبیل - گردنه حیران - و یک دنیا زیبایی ! آسمانی مه آلود با خنکی دل انگیز ! واقعا" جای شما خالی بود . خودروهای مختلفی در حال رفت و آمد بودند و ما بسیار لذت بردیم ، باشگاه علی دایی و اردبیل ! شهر سرد اما ارزاق با قیمتهای بسیار پایین . دو روز در اردبیل ماندیم و شورابیل و استخر و پارکهای اطراف آنجا را حسابی گشتیم . بسیار مناظر جالبی داشت، علی الخصوص تماشای مردمی که با علاقه فراوان آنجا مشغول تفریح و گذراندن اوقات فراغت خویش بودند و آنچه در این سفر برایم دردآور بود مرگ از دست دادن امام(ره) بود ، مردی که تمامی زندگیش را بذل مردم کرد !تحمل ۱۵ سال تبعیدی و قریب به ۳۰ سال مبارزه جدی و پیگیر واقعا" در حرف شاید آسان باشد اما در عمل واقعا" مشکل است ! آنهم نه به امید اینکه بعد پیروزی به تخت و تاجی برسد بلکه به امید پیروزی مردم بر یک نظام استثمارگر! پیرمردی که زندگی اش برای مردم بود و عمرش را همه در راه خدمت به مردم صرف کرد و سرآخر هم با دلی آرام و قلبی مطمئنو فارغ از هرگونه دلبستگی به زینتهای دنیایی ، از همه جدا شد و به دیار باقی شتافت بدون کمترین چشمداشتی ! یک عمر تلاش و تحمل رنج و مشقت تنها برای دیگران ! راستی در این دنیای مملو از انسانهای لذت گرا و لذت طلب و منفعت گرا و ناسیونالیست چنین آدمهایی واقعا" اندکند و انگشت شمار ! قطعا" یافتن آدمهایی مثل امام خیلی مشکل و دست نایافتنی اند ! باور ندارید کمی خود را با امام مقایسه کنید و ببینید شما در کجا قرار می گیرید !
آنچه این روزها را شگفت انگیز تر کرده است این است که سیاستمداران ما هنوز بیش از پیش به اندیشه ها و افکار و برنامه های او به شدت نیازمندتر می شوند ! و هرچه از او دورتر شده اند ضعیف تر شده اند ! یادش گرامی باد تا بعد خدانگهدار ! خانم صادقی مطلب عجیبی رو از دختر خلخالی نقل کرده که شنیدنیه بخونید و نظر بدین .چرا به حجاب اجباری «نه» میگوییم؟فاطمه صادقیمن از حرف زدن در مورد حجاب خسته نمیشوم. در تمام سالهای کودکی و جوانیام، «حجاب» بخشی از زندگی من بوده و سرنوشت مرا تعیین کرده است. با آن بزرگ شدهام. دوروبرم، در خانواده تقریباً همه محجبهاند و مادرم هنوز هم مرا بهخاطر، به قول خودش «اهمال و کوتاهی در حجاب»، نبخشیده است. حجاب بزرگترین چالش فردی و سیاسی زندگی من بوده است. بعدها وقتی از کودکی درآمدم، به دانشگاه رفتم و خواندم و دیدم که بزرگترین چالش زندگی زنانی بوده است که من حتی با آنها در بسیاری جهات دیگر متفاوتم. بگذارید برایتان بگویم تجربۀ تلخ من با حجاب چگونه آغاز شد؟ بهخاطر دارم روزی را که برای نخستین بار میبایست جلوی پسرهای فامیل که با آنها همبازی بودم و در بسیاری موارد با آنها رقابت میکردم، روسری بپوشم. حس تحقیر میکردم. احساس میکردم فلج شدهام و در نگاه آنها خُرد. بخصوص در نگاه یکیشان میخواندم که: «دیدی بالأخره چطور مغلوب شدی؟» قضیه اما فقط مربوط به پوشش نبود. بس فراتر از این بود. موارد متعددی اتفاق میافتاد که وقتی سخت سرگرم بازی یا به خود مشغول بودم، صداهایی عتابآلود از گوشه و کنار میآمد که: «درست بنشین، لباست را درست کن. همه جایت پیداست. روسریت را بکش جلو، چادرت عقب رفته، گردنت پیداست، موهایت پیداست و ...» هرگز نمیدانستم معنای پس پشت این عتاب و خطابها چیست و اصلاً چرا باید به این شیوه مورد خطاب قرار گیرم.
چیزکی شورشوار در تمام آن سالها در من رشد میکرد و من در تلاش بودم تا با انواع ترفندهایی که میشناختم میان انتظارم از خودم و انتظار دیگران از من که رابطۀ پیچیدهای توأم با عشق و نفرت را با آنها تجربه میکردم، برقرار کنم. هر چه بیشتر کتابهای مطهری را میخواندم، کمتر قانع میشدم و دست آخر دیگر اصلاً خود را طرف خطاب او نمیدانستم. از نظر من او روحانیای باسواد بود که خیلی چیزها میدانست و در مورد تجربههای شخصی و اجتماعی از حجاب هرگز هیچ. نمیتوانستم برایش احترام زیادی قائل باشم. ادامه مطلب امروز رفته بودیم لواسون ، جاتون خالی ، خسته ام و حال نوشتن ندارم فقط چند نکته جالب براتون می ذارم امیدوارم که جالب باشه . شب بخیر .
بنويس !
نامه، خاطرات روزانه و يا حتي يادداشت کوچکي هنگام صحبت کردن با تلفن. اگر مي خواهي نقش خود را در دنيا بهتر درک کني بنويس بکوش که روحت را در نوشتن بگذاري حتي اگر کسي نوشته هايت را نخواند و يا بدتر از آن: کسي نوشته هايت را بخواند درحالي که تو نمي خواستي خوانده شوند. حقيقت ساده نوشتن به ما کمک مي کند تا افکارمان را سازماندهي کنيم و اطرافمان را با وضوح بيشتري ببينيم يک کاغذ و قلم معجزه مي کنند درد را تسکين مي دهند به روياها جامه عمل مي پوشانند و اميدهاي برباد رفته را زنده مي کنند واژه قدرت دارد... جنبش تساوي خواهي زنان موجب مي شود زن از زنانه ترين غرايز خود دور مي شود . فردريش نيچه کی میدونه هر روز چه معصومیتهایی تو این شهر بزرگ و بی دروپیکر از دست میره ، دختران جوان و زیبارویی که معصومیت تمام وجودشون رو گرفته و فقط جهت تقلید از بزرگترا ، خودشون رو به انواع و اقسام مدل ها و مدها درمی آرن تا دوست پسری پیدا کنن . اینهمه تقلید در این دنیای بی تربیت واقعا" عجیبه ! دوستی دارم کارگردان فیلمهای محلیه . میگه قدیما من نمی تونستم دختری رو برای بازی تو نقشام پیدا کنم چون هیچ دختری به خودش اجازه نمی داد در برابر دوربین قرار بگیره و من همیشه خواهش می کردم و از پدر و مادرش اجازه می گرفتم . اما الان زمونه عوض شده تا میخوام یه فیلم کوچیک هم بسازم سیل دختران از 14 ساله تا 40 ساله میآن و با علاقه تمام بازی می کنن ! از آن هم جالبتر اینکه قبلا" دخترا حجابشون رو چنان سفت و سخت می گرفتن که نمی شد ازشون خوب تصویر گرفت ولی حالا من مدام بهشون تذکر می دم که حجابشون رو سفت و سخت بگیرند ! جدا" چقدر زمونه عوض شده و آدما تغییر کردن ! نمیدونم درست یا نادرستش کدومه ، اما اینو خوب میدونم که ناز و عشوه و پوشش به دخترا یه ابهتی میده ! تو تاریخ ادبیاتمون اینو خوب میشه خوند که چه مجنونها و فرهادها و یوسف ها آواره و بیابانگرد لیلی ها و شیرینها ادامه مطلب اندر احوالات زمین خواران رفیقی را دیدم بر مرکب آنچنانی سوار و در جاده ای با سرعت بسیار ، با لبی خندان و دلی بس امیدوار همی می راند و می خواند که : دست حق زمین خواران را نگهدار ! گفتم از چه اینگونه شوخ و شنگ ، زمین خواران را گرفته ای به نشانه با تفنگی بی فشنگ و تیر به نشانه می زنی اینسان قشنگ ؟ گفت : ما هرچه داریم از سر دولت زمین خواران است و هرچه بلا بود از نگون بختی قانونمداران ! سالها بود گوشه گیر بودیم و چون خاله زنک ، از سر تهیدستی نه در جمع بودیم و نه در فلک ، نمی داد هیچ دستی ما را قلقلک ، و تنها زمینی داشتیم اندر ونک ! اسیر صاحبخانه یی بودیم بی فرهنگ ، همیشه به همراه داشیم بیل و کلنگ ، ندیمی نداشتیم الاسیخ و بنگ ، نداشتیم اندر بساط خانه جز جنگ و ننگ ! گفتم چه شد که چنین بخت بر شما خندید و دور و زمان اینچنین نعمت برشما بخشید ؟ ادامه مطلب |
|