تبليغاتX
خیال - درخيال او

آسمان بیتاب آبی بودن ، خورشید در تب روشنایی ، رودخانه در عطش فروریختن از آبشار، کبوتران آرزومند پرواز ، دخترکان در انتظار دیدار یار ، شب در انتظار پایان یافتن روز ، ماه در انتظار درخشش بیشتر و من به انتظار تو ! ترا نه بخاطر خودت كه به خاطر خودم دوست دارم . خوب مي دانم كه خيلي خودخواهم و ترا براي خودم مي خواهم نه براي خودت . و اين حس را زماني فهميدم كه از پيش من رفتي و خارهاي بي تو بودن در آن اوقات در دل من رشد كرد كه من بدون تو شدم و ديدم كه گرانبهاترينم را از دست داده ام .

آه چه مي گويم ؟ رمانتيك شده ام يا خيالاتي ؟ هرچه هست مجنون وار فكر مي كنم . اما نه مثل مجنون چون او ليلي را حتي در خانه پدري شان دوست مي داشت و اما من ترا فقط پيش خودم دوست دارم .

چه شده است كه ليلي را بخاطر آوردم تو كه زن نيستي ! تو كه خيالي بيش نيستي ! تو معشوقه اي نيستي كه به دنبال وصالت باشم . نه تو يك هاله اي از ابهام اما دلكش و شيرين هستي و من هيچ مشابهي برايت پيدا نمي كنم . تا حدودي مثل شمس در نزد مولوي برايم هستي اما باز من مولوي نيستم چون مولوي از فراق شمس توانست ديواني بسرايد اما من حتي توان نوشتن چند كلمه و جمله را ندارم !

احساس و عطش نوشتن از هوش و هواسم با شتاب و عجله بر روی صفحه کلید می دود تا حروف را پیدا کند و بی غلط حرفها و کلمه ها و جمله هایی که درحال نزول از اندیشه ام هستند را تایپ کنند تا مبادا لحظه دیگر این سرچشمه نزولات بخشکد و علیرغم علاقه به نوشتن مطلبی برای نگارش از ذهنم فرو نریزد . بی تاب و هیجان زده در خیالات دور و نزدیکم ترا می جستم تا از اوصاف قشنگ و زیبایت بر روی این صفحه بیجان کامپیوتر بنگارم اما چه سود که هیچ از تو نمی دانم . نه اينكه نمي دانم بلكه آنگونه كه هستي را نمي دانم . شب قشنگي است و نسيم دلكشي از لاي پنجره هاي اتاقم به سروصورتم مي خورد اما چه مي توانم بگويم كه خيلي دلتنگ دوري ات خواهم بود اگر بروي ؟! اگر تنهايم بگذاري ؟

بهار برايم خزان مي شود ، گلها پرپر ، چشمه ها خشك ، پرندگان پرشكسته و مغموم ، آوازه خوانان لال ، چمن ها پژمرده ، كوهها مهيب و ترسناك ، سايه ها گرم و زننده ، ديوارها بي توان و بي قدرت يك تكيه ، لامپهاي تير چراغ برق همه سوخته ، پنجره ها درهم شكسته ، پرچنان بي سراشيبي ، پلنگاه بي اقتدار ، چوپانها همه بي گوسفند ، ده ساكت و مه آلود همچون شب مرگ خان ده ، بادهاي تند و طوفاني تمامي نسيمها را از منطقه دور كرده ، جوانان مايوس و معتاد ، دختران زشت و بي ناز و عبوس ، مادران بي عطوفت و پدران خسته و رميده از بار زندگي و هزاران درد و رنجي اينچنين بر تن رنجور و بي طاقت من آويزان ، اگر تو نيايي و اگر ترا نيابم .

آه رز قرمز من ! آهاي سهيل ! سارا ! سمانه ! وحيد ! آيا مرگ بهتر از زندگي نيست اگر او نيايد ؟ دلم خيلي براي خودم مي سوزد كه نمي توانم او را برايتان معرفي كنم چون خودم هم او را خوب نمي شناسم و از اين جالبتر كه او نيز خود نمي داند اينهمه مي تواند بي بودن خويش در من اينچنين اثرها بگذارد .

من مثل صوفیان که خدا را در عشق دیده و بی عبادت او را می خواهند و علم را حائل می دانند و نه همچون عرفا كه خدا را با علم و عبادت هردو مي خواهند تو را مي خواهم ببينم و بپرستم و هرچه از دل تنگم برمي آيد برايت بگويم تا كمي اين دل تنها و بي سروسامان و آواره من در آغوش گرم و پرمحبت محبتهايت آرام بگيرد .

چه شب عجيبي ! چه بي تو بودن سخت است و بي تو ماندن مرگ ! لحظه ها چه نادانند كه نمي فهمند من چگونه در اين ميان بايد خود را به سلامت بگذرانم!

بي شك كم نيستند مردگاني كه علاقه به مردن نداشتند اما مردند و كم نيستند زندگاني كه اميد به مردن دارند اما هرگز نمي توانند بميرند و چه غريب است كسي كه نتواند حرفهاي دلش را در جايي و كنار گوشي نجوا كند كه او بيش از همه دركش مي كند!

غروب شد و دلم آرام آرام مي گيرد . صداي دلنشين اذان به من اميد به زندگي را هميشه بيشتر كرده است و امشب هم آرامتر شده ام . اما ترا مي خواهم كه نيستي ، براي اينكه مي دانم هستي اما چرا پيش من نيستي ؟ مني كه ترا بيش از همه چيز دوست نه باور نه دركت مي كنم . پس چرا رهايم مي كني و مي روي ؟ شايد سرنوشت اينگونه خواسته است اما چرا من نمي توانم همراه تو و با تو هميشه دركنارت باشم ؟!حيف كه طول مدت زندگي يا با تو بودن بسيار اندك است و تو خودت هم نمي داني كه من تا چه اندازه با وجود تو از زندگي ام لذت مي برم ؟!

 عكس را از وبلاگ پرچنان برداشته ام .

+ نوشته شده در  87/06/11ساعت 20:31  توسط جعفرپورکلوری(خلخال)  |