|
در فراق مهر يار اي مهر تودر دلها ،اي عشق تو در جانها جان از تو جوان گردد ، اي نور شب يلدا شاهرودبسي شـاداست،خلخال بسي مسرور چون تو گهري دارد ، اي امام عبدالله ياران خدا دانند ، همچون تو نگيني نيست درمنطقه خلخال ، بين گل و بلبلها ما دست ارادت را يكباره به تو بستيم از تو به كه ناليم ما، درمـان همه دردها وقتيست خوش آن را كه ، يادت بودش مونس عمرش ز شكر بهتر ، شيرين تر از هرحلوا در منظره خلخـال ، يك نقطه درخشـان است ما خودكه نمي گوئيم ،گويند همه دنيا در بارگه جودت ، ازخوان پر از نورت مايوس نمي گردد ، هــر زائر بي ماوا اي پادشه خوبان ، بر ما كرمي بنما از شهر و ولاي دور ، ما را تو بخوان آنجا اي فرزند رسول الله ، اي ياور در عقبي بر سالك راه خود ، يك گوشه نظر بنما ديريست كه مجنون وار،آواره كوي تو از خويش مران ما را ، ما بيگانه نه ايم جانا عمري است بسي نعمت،سبزي وصفاشوكت درشهر كلور افزون گشته است از آن والا صحن و چمن زيبا، محراب ومنـارت را توصيف نشايد گفت گوينده تر از عنقا مردان خدا در وصف ، ناديده ز بهشت گويند ما نسيه نمي گوئيم ، نقد است زتوپيدا هم نهر پراز آبت ، هم زلف درختـانت دلزنده كند پيران ، اموات كنـد احيا درشوق وصال تو ،درعشق لقاي تو ديوانه تر از فرهاد، گشتيم ز سرتا پا از شهد نگار تو ، اغيار چه مي دانند ؟! ما لاف نمي گوئيم، پيداست از اين سيما يكدم بنگر برما ، اندردل ما خون است از دوري ديدارت ، جنگ و شرر و غوغا محروم نفرما خويش، برمـا گذري بنگر شــاهان به غلامان نيز ، دارند نظري گهگا يارب تو شفاعت كن ، ما را تو وساطت كن آن يار سفر كرده يك دم نگرد ما را ما مست مي عشقيم ، مسكين در ار باب باري خم ابرويي، بر نازكشان بگشا « راشد» ز چه مي نالي؟ از كه به كه مي نالي؟ صد ها چو ترا دارد،مفتون تر و بس شيدا 15 آذر ماه1385 - تهران |
|